«به رگ‌هاي فسرده‌ي من... به زنده‌ي تو، به مرده‌ي من... بيا اي خسته‌خاطر دوست، اي به مانند من دل‌کنده و غمگين... بيا ره توشه برداريم، قدم در را بي‌فرجام بگذاريم... من اين‌جا بس دلم تنگ است...»

صبح دیروزم با این آهنگ و کوبل شدن چهلمین روز بدرودت با خبر آتش‌سوزی مدرسه ای در روستایی شروع شد. نمیدانم چرا مراسم را یک روز کشیدند آنطرف تر و یکروز بیشتر زندگی‌ توی این آشوب خانه را زدند به حسابت، مثل تاریخ تولّدت که کشیدند ۳۰ شهریور که یک سال زودتر رفته باشی‌ مدرسه...

رعنا؟ گفتم خسته ام این روزها؟ گفتم یادم هست که هی‌ میگفتی‌ بقول شاملو باید استاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد؟؟!!واقعا؟ تو استاده ای؟ گفتم دلگیرم که حتی آمدی به خواب نسیم‌ و چقدر حسودیم شده بود بهش امروز؟ این‌ها تکراریند، دلیلش باشد برای خودم، نخواستی نخوان، که این‌ها تکرار سالهای دیروز است.

گفتم از دیروز صبح انگار سی و چند تا عکس تو راپهن کرده بودند جلوی چشم هام؟ اصلا فکر می‌کنم سوختن بی شرف ترین ناملایمتی روزگار است. روم می شود بروم بالا سر یکی شان بگویم درست می شود غصّه نخور؟ هنوز انقدر ساده لوحم که علارغم ایمان اندک خودم بگویم "خدایی که یه مصیبت رو میده صبرشم میده" ؟
راستش  نه نمی‌شود ، نمی‌شود پیش چشم هایی که هی‌ می گریزند از چشم‌هایم بگویم "چیزی نشده که؟ درست می شود."!

می‌دانی من از آن قماش آدم هایی هستم که اصلا توی ازدحام گریه ام نمی‌گیرد، اما چقدر امروز خواستم این بغض خفه کن خالی‌ شود. تاریخ تولد و فوت کذایی خطاطی شده ات هم کاری ازش بر نیامد. گفتم بهت خسته ام این روزها؟ اصلا می‌دانی خسته شدن یک چیز است دیدن این همه آدم که خسته اند یک چیز دیگر... خداحافظی کردن با آدمها یک طرف قضیه ست دیدن آدمهایی که به خدا می سِپُردنت و آشکارو نهان شان یکجا ویران می شد یک طرف دیگر. لعنتی عجیب سخت می‌گذشت، کارم شده بود پلک، تماشا، پلک...
اصلا من دین همهٔ آنهائی که این چند ماه گفتند سلام برسان و جای من ببوس هارا چه کنم؟چرا نگفتم بهشان که من اگر آدمش بودم فکری به حال این همه بوسیدن و خداحافظی‌های جامانده ی خودم می‌کردم.
می دانم فرصت نشد حتی همهٔ زندگیت را جمع کنی‌ توی چمدانی، حالا که عزم جایی‌ کرده بودی که با خیال راحت بگویی "خانه‌ام"، اما همه اش تشر میزنم بخودم که چرا فاصلهٔ دیدارهایمان آنقدر طولانی‌ شد که قالب اکثر حرفهایمان شد "تو که نبودی..."  خیلی‌ حرفهایمان شد تعریف خاطرات دبیرستان. می بخشی مرا؟ می‌آیی یک روز به خوابم که مثل نسیم بغلم کنی‌ بگویی لازم بود این رفتن؟

حالا دیگر تمام واقعیت‌ها تبدیل به تاریخ شدند. ذهنم تا ابد با نوستالژی هایت  بازی‌ خواهد کرد. می دانم هنوز استاده ای، تکانی به خودت بده، پاییز دارد سوت می‌کشد زمینت که نارنجی و طلایی‌ شد، بخواب تا بهار، بهاری اگر باشد.


پلک پایان

جشن سه نفرهٔ من و تو و باران میان ازدحام سیاه پوش ها، کابوس مردنت در بی‌ بعدی زمان هی‌ تکرار می شود، نمیدانم کجای دنیا ایستاده ای. پشت لبخندی پنهان می شوم و می گذارم چشمهایم به حرف بیایند سرگردانی آغاز می شود. بخواب. غم ات نباشد بلایی‌ بدتر از مرگ بر سرت آوردم ، جاودانگی...
و باران تمام شمع ها را خاموش می‌کند.



ما مانده‌ايم و کمي مرگ
که قطره‌چکاني هر روزه نصيب‌مان مي‌شود.
*

آخر برادرم، عمران!
ارزش داشت زندگي
که به‌خاطر آن بميري؟
*
همه اندوهناک‌اند
بقالي‌ها که خريداري از کف‌شان رفته است
روزنامه‌ها، کهنه‌فروشي‌ها، شاعران
که شغل دوم‌شان تجارت رنج است،
و قاتلان
که مفت و مسلم
نمونه‌ي سربه‌راهي را از دست داده‌اند.
آخر چه‌وقت غمناک کردن اين مردم مهربان بود؟!
*
اما نه،
تو بايد مي‌مردي
ببين چه منزلتي پيدا کرده شعر!
راديوهاي وطن نيز شعرهاي تو را مي‌خوانند
و روي شيشه‌هاي مغازه‌ها عکست را نصب کرده‌اند
تو هميشه سودآور بودي عمران
هميشه‌ کارهاي ثمربخشي مي‌کردي.
*
و مي‌گويم حالا که راه و رسم مردم خود را مي‌داني
خوب است گاه‌گاه برخيزي و دوباره فاتحه‌اي...
که شعر ديگر بچه‌ها را هم بخوانند
راديوهاي وطن ارزش آدم مرده را مي‌دانند.
*
چه کار بجايي کردي
ماه‌ها بود بغضي توي گلوي‌مان گير کرده بود و
بهانه‌ي خوبي در کف نبود
تنها تو بودي
با مرگ مختصرت
که راضي‌مان مي‌کردي
و تو تنها بودي
که حق‌به‌جانب و نيمرخ
مي‌توانستيم
در صفحه‌ي روزنامه‌اي به‌خاطر او بگرييم،
ديگر دوستان که مي‌داني
خرده‌حسابي داشتيم...
*
آه عمران عزيزم!
ببين همه‌جا طنزها ستايش شعرهاي توست
تو
کلاه گشادي بر سر و خم بر ابرو
که زير کلاهت پيدا نبود.
*
تو بايد مي‌مردي
نه به‌خاطر خود
به‌خاطر ما
که چنين مرگت
زندگي را
خنده‌آورتر کرده است.
*
اما مي‌ترسم عمران
مي‌ترسم که همين کارهايت نيز شوخي بوده باشد
و سپس شرمنده‌ي اين شعرها، آه‌ها، پوسترها...
مي‌ترسم ناگهان ته سالن پيدا شوي
و بيايي بالا
و ببينيم آري همه‌مان مرده‌ايم
همه‌مان مرده‌ايم و چنان به کار روزمره‌ي خود مشغوليم
که از صف محشر بازمانده‌ايم.
*
نه، عمران!
اين روزگار درخور آدمي نيست
درخور آدمي نيست
که بگوييم
جاي تو خالي


شمس لنگرودی


نوشته شده توسط  در ساعت 0:23 | لینک  | 

قاصدک هان، چه خبر آوردی  

آخ! بس که دردم آمده از این همه در بی‌ درمان. آنجا که زن بودن درد دارد. آنجا که خانومه توی مترو یک ساک پر  گرفته دستش و انقدر تعریف می‌کند که ته دلم گر می‌‌گیرد. آنجا که دختره سیل پراگرسیو راک ِجاری توی هد فونش را پر رنگتر می‌‌کند و همهٔ بساط خانومه را با کف پاش هل می‌‌دهد آن طرف تر...

 

انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری

دختره یک جوری شبیه من است، مثل آن سال‌ها که دلگیر میشدم از دست هم اتاقی‌ هام و میزدم بیرون. مثل من می‌‌نشیند ته آخرین واگن و کتاب می‌خواند، بعد سرش را می‌‌آورد بالا و نگاه می‌کند  به دور دورها، انگار که بخواهد چیزی بخرد که نمی‌خرد . خودش خوب می‌داند کدام کلمه ی کتاب بردتش به یک خاطره ای، دلتنگتم‌ای ، چیزی . بعد چشمهاش یک هو رنگ غم می‌گیرد . دلم می‌خواهد بشینم کنارش، فشار دهم دستش را بگویم غصه نخور گاهی زندگی‌ همینجوری ِبی‌ منطقی‌ بد میشود و هیچ کاریش هم نمی‌شود کرد. می‌‌دانم این حالش را خوب می‌‌کند. این که بداند توی همین تنهاییش هم تنها نیست.

 

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

فکر می‌‌کنم این اکندروپلازی‌ها یا آنهای روی ویلچیر دنیایشان چه رنگیست؟چه شکلیست؟همین‌جوری که سرعتم کمترو کمتر میشود پشت سرشان فکر می‌کنم خیلی‌ غصّه میخورند وقتی‌ یک آدم مثلا سالم جلو میزندشان؟؟

 

قاصدک در دل من همه کورند و کرند

زین به پشت...تیتر خوب این روز‌های من است بس که خرقه پوشان خدا را پهن کردند توی بساطشان و یکی‌ نمیدانم چی اش را به حراج گذشته که " دخترو پسر اگر یک چند وقتی باشند باهم محرم می‌‌شوند" و بوی گند گرفته ریه هایم را بس که قورت دادم هرچی‌ بغض فساد بوده...

شعار و شعار و شعار...منم از مردمِ عکسهای چگوارا و شعر شاملو: آیدا در آینه ،بیست شش ساله از سرزمین ماتم!

 

دست بردار از این در وطن خویش غریب

مرد سیبیل کلفت هی‌ بد و بیراه می‌گوید، توی آینه نگاهمان می‌‌کند که قرص تر شود برای ادامه ی وراجی اش، از این که این دختر‌ها به گند کشیده اند تهرانش را ... این که این سگ‌ها راه افتادند توی زندگی‌ مان و نجاست برداشته شرافتمان را...این که این سگ‌ها و زنها راه افتادند توی زندگی‌ مان و حواسشان به باد و پریشانی موهایشان نبوده و ...
کی‌ بشود این سیبیل کلفت‌های با غیرت نجات دهند شرافتمان را ؟؟؟!
سحر می‌‌گوید خاک بر سرمان چه وقت برگشتن بود...می‌گویم می‌دانی گلویم از چی‌ می‌سوزد؟؟ از این که آن سوی مرز‌ها هم تصویر کباب روی آتش و آهنگ خاطرت شمال را شِیر کردیم. می‌گوید خوب کوفته تبریزی نخورده‌ها مگر مردند؟؟ سکوت می‌کنم . میدانم که نمیمیرند اما یک چیزیشان می‌‌شودکه. تا آخر مسیر نگاه می‌کنم به خیلی‌ دور‌ها و نمی‌گویم نقل چه هاست. میگذارم توی دلم بماند...

 

قاصد تجربه‌های همه تلخ با دلم می‌گوید که دروغی تو دروغ که فریبی تو فریب

تعریف هر کسی‌ از تحریم‌ها یک چیزیست. یکی‌ پول بنزین و کرایه تاکسی‌ها ، من نگران مواد آزمایشگاهی گیر کرده پشت مرزها...دختر خاله هه همین‌جوری که دارد سوهان می‌کشد به ناخن هاش می‌گوید منگو ( بقول خودش مانگو) قیمت جنس هاشو سه برابر کرده. بعد می‌گوید چه دغدغه‌های عجیبی‌ داری تو؟ چقدر دلم می‌‌خواهد بپرسم ازش که تو نمی‌دانی این دغدغه‌های عجیب من کجای زندگی‌ مردمه؟ نمی‌پرسم، بس که می‌‌دانم خیلی‌ طول نمی کشد که این عجایب جایشان را بدهند به واقعیت‌های محسوس و کسل کننده ی زندگی واقعی‌ و چقدر سخت می‌‌شود که یکی‌ عقاید یک دلقک را نخوانده باشد و خواسته باشی‌ بفهمانی اش که هانس چه‌ها کشید وقتی‌ ماری رفت... سوهان برمیدارم ، ناخنهایم یک مدل دیگر قشنگتر است. آدم خوب است واقع بین باشد!!!!

 

راستی آیا رفتی با باد با توام آی کجا رفتی آی

 یک هو می‌فهمی تمام راه را اشتباه رفتی‌. اینکه وقتی‌ نوشته میدان انقلاب به سمت فردوسی‌ دلیل نمی‌شود که بچسبی به سمت راست خیابان چون که قشنگتر است و یادت رود سمت چپش حتما یک چیزهایی‌ داشته که اینجا آدرسش آمده. مثل هزار تا راه اشتباه زندگی‌ ات که رفتی‌ و بعد دیدی دنیایت پر شده از خیابان‌های " کارگران مشغول کارند" و کوچه‌های بن‌بست . یک وقت‌هایی‌ که کارهایی‌ انجام دادی برای آنهایی که برایت عزیزند بی‌ آنکه بدانند ، که توی دلت گفته باشی‌ حالا بی‌ حسابیم . بماند که توی همه ی‌ راه‌های اشتباه زندگی‌ ات همه اش دلت می‌خواسته بپرسی‌ " تو فکر میکنی‌ کار درستیه که من...؟ " نپرسیدی مثل همین کاغذ پاره‌ی آدرس کف دستت بس که می‌‌دانستی میگویند حماقت است، بس که فکر می‌‌کردی تنهایی‌ بزرگ شدن با همهٔ سخت بودنش خیلی‌ کول است.

مانده خاکستر گرمی جایی؟ اندک شرری هست هنوز؟

 هوس کردم آدم‌های تازه توی زندگی‌‌ام . یعنی‌ فکر می‌کنم بیست چهارم اسفند که برسد دیر می شود دیگر به آدم‌ها بفهمانم مثل آیدا بلد نیستم تا میرسم به یکی‌ که چند وقته ندیدمش بپیچم به پرو پایش و بپرم ماچش کنم بغلش کنم ، ماچش کنم، حرف بزنم بزنم بزنم . دیر است بفهمانم این من ، حقیقتا یک جور دیگریست. دلم می‌خواهد معرفی‌ شوم به آدم‌های تازه . بفشارم دستشان را...سلام خوشبختم، اسمم آیلاست "ر" ندارد، جدی‌ام ، سردم ، خجالتی ام، آدم‌های بی‌ حاشیه را دوست دارم ، آبی و سبز را دوست دارم ، فرصت کنم فیلم میبینم ، پا بدهد کوه می روم ، از تغییر می ترسم ، حوصله ام از خودم که سر برود میروم یک رژ لب کم‌رنگ دیگر می گیرم [لبخند]

 

 دلم می‌خواهد شجریان بخواند" قاصدک، قاصدک، قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گریند"  توی آلبوم بسیار بی‌ کیفیت و خوشحال باشم که چه خوب شد که با مشکاتیان آشتی‌ کردند و همین‌جوری که مثل سگ دروغ می‌گویم به این و آن این روز‌ها بگذرد!

نوشته شده توسط  در ساعت 2:31 | لینک  | 

شکلات می‌‌خورم و غم می‌‌خورم و تلخ می‌‌گذرد مثل شکلاتم و ... اما این جمعه نمی‌‌گذرد که نمی‌‌گذرد. قورت می‌‌دهم یک چیزی توی گلویم را بس که می‌‌دانم اگر بالا بیاید خیلی‌ طول می‌‌کشد بهانه‌ای پیدا کنم برای بند آمدنش.
پیاده روی حالم را خوب می‌‌کند. من اصلا مثل بقیه فکر نمی‌‌کنم که چون جمعه‌ها روز تعطیل سرباز هاست ، شهر اصلا جای پیاده روی نیست. بهتر از مثلا سه شنبه هاست که روبرویت کوه نصفه نیمه ی آلوده باشد و پشتت دیالوگ‌های پر از جر و بحث و مد و تورم و هزار تا چیز به درد نخور. سرباز‌ها که باشند می‌‌دانی پشتت یک عالمه لبخند الکی‌ و دل خوشکنکی ‌ست مثل مال خودت
.
چه دلم سفر می‌خواهد ، می‌‌چسبد تنهایی‌ این روز‌ها با همه ی‌ بی‌ خوابی‌‌ها وبا کار‌های عقب افتاده اش. هوس سفر آن سالهای دانشگاه را کردم . هوس جاده‌ای که تمام زندگی‌ام را می‌‌چپاندم توی چمدانی و کوله‌ای و یخچال یونولیتیی، هوس کتابخوانی آن شب‌ها ، هی‌ ورق بزنم و نگاهم برود به جاده و ورق بزنم و دستم مماس شود با خطوط جاده و پلک هام سنگین شود و تالاپ بیفتد و گلی شود و خیس شود و کثیف و خم شوم " ببخشید آقا کتابم زیر صندلی شماست ..." و
.....

دلم تنگ شده برای تک تک کتاب های آن سال ها ...

دلم لک زده برای تنهایی های بی دغدغه و ساکت . حالا این آیلایی که نشسته روبروی خاطرات و پاهایش آویزان دیوار و هی سر می خورد هی می کشدش بالا و مجله را هی ورق می زند و چند خطی می خواند و ورق می زند و نمی خواند و پلکش سنگین می شود و چرت می زند و صبح ها جای رژش می ماند روی فنجان ها و هی محبت می خرد ولبخند می زند و چروک می افتد روی صورتش و غروب ها فرو می رود توی تنهایی خود خواسته اش و دوووش ش ش می آمد و رخساره برافروخته بود را هماهنگ با ملودی سنگین آغاز تصنیفش با صدایی که قشنگ نیست می خواند و چهره ی سنگین تر از ملودی مشکاتیان را پلک می زند و نمی شنود غر غر ها را آیلایی دیگر است که هیچ جای زندگی اش نمانده که لنگ نباشد.

لعنت به روزهایی که نمی گذرد و لعنت به لحظه لحظه هاش!

 

نوشته شده توسط  در ساعت 19:46 | لینک  | 

هیچ نمی‌‌دانم چرا می‌‌نویسم ؟ مدت هاست ننوشته‌ام اینقدر طولانی‌ از خودم ، احساساتم . اما حالا خواب دیده‌ام که دارم می‌‌نویسم؟ نشسته‌ام برای نوشتن؟ مدت‌ها بود چیزی ننوشته بودم چون حوصله نمی‌‌کردم بیشتر از چند خط بخوانم. پس چرا مینویسم وقتی‌ حوصله نمی‌‌کنم بخوانمشان؟؟!
چیزی شبیه درد و دلتنگی بیدار شده درونم. چیزی  شبیه خاطره ، برگشت به روز‌های بی‌ بازگشت، روز‌هایی‌ که شاید نخواهم برگشتشان را، روز های  خوب و بد. همه‌چیز انگار یک هو تصمیم می‌گیرد فراموشم شود... چرا می‌‌نویسم وقتی اینطور فراموشکار شده ام؟؟! یک جایی‌ آدم باید نوشته اش را تمام کند.
یادم نیست چطور شروع شد . زمین لرزه‌ای که داغ گذاشت به دل خیلی‌ ها. انگار پاهایم را چسبانده بودم به پنجره‌ای که آسمانش از آن نمی بارید‌ها بود. داشتم فکر می‌‌کردم به فیک بودن زندگی‌‌ ها. یادم هست  در کافه آرت بود که خواندم  " باید امشب بروم "ِ سهراب را. یادم هست آن شب ستاره هم قرار بود برود و من گفته بودم باید از این جا رفت . گفته بودم اصلا چی‌ داریم برای ماندن ، باختن . گفتن نداشت که . ستاره داشت می‌‌رفت. بعد با سحر بود که فهمیدیم چه بدمان می‌‌آید از رفتنی که جنسش فرار باشد، که نبود. با سحر فهمیدیم این را و همین . نه که تصمیم به ماندن یا رفتن گرفته باشیم . به هر حال رفتن خیلی‌ دور بود از جفتمان . یادم رفته بود به سحر بگویم مساله فرار نیست ریشه ندواندن است.. نگفتیم این‌ها را. الکی‌ نشستیم به گپ زدن در مورد خاطرت خوبِ دلگیر مالزی. یادم هست  گفته بودم بدم آمده از فضای کافه آرت. گفته بودم ما از اولش این شکلی‌ بودیم . آدم‌های مارک‌های فیک ، رنگارنگ . پول اگر داشتیم هم فیکش را می خریدیم . راستکی هاش خیلی‌ مرفه بی‌ درد بودن بود. ما مرفه بی‌ درد نبودیم.مرفه هم اگر بودیم بی‌ دردش نبودیم. ما آدم‌های عکس‌های خوش گذرانی‌های فیس بوکی نبودیم . الکی‌ عکسش را آپلود می‌‌کردیم صرف این که گفته باشیم سیاست و شرایط داغون به ج**م . خوشی‌ مان را می گذرانیم . شب‌ها که می رسیدیم خانه، نمی‌دانستیم با آن آکولاد باز ، آکولاد بسته ی درونمان چه کنیم . زود خواب می‌رفتیم که بالش هامان خیس نشوند. خیلی‌ شنیده بودیم که " تو هیچی‌ نمیشوی " . هرچند چیزی شدن از دیدگاه آن‌ها هم غمناک بود.
یادم هست توی لپ تاپ روی شکمم گیر کرده بودم توی جمله ی " مارکز دچار فراموشی شده و دیگر نمی‌نویسد " و داشتم به همه ی‌ این‌ها فکر می‌کردم. تلخ نبود . غمگین هم نبود . فقط آکولاد باز آکولاد بسته ی تهی بود . یک چیزی بود که دلم می‌خواست باشد. نشود خشم . بشود فراموشی . دلم نمی‌خواست دیگر خشمگین باشم. نفهمیدم کی‌ شروع شده بود به لرزیدن که دستم رفت آستین آیدا و با تمام انرژی کشیدمش بیرون . چند ثانیه بیشتر نبود. اما همان چند ثانیه زیر بازوهای بابا توی آونگ شدن بود که انگار فرسنگ‌ها دور شدم از فانتزی‌های زندگی‌ ام. همه ی رفته ی سفر کرده‌ها ، همه چی‌ و همه کس در همان چند ثانیه مثل ‌اسب هجوم آوردند به لحظه‌های معلقم . همانجا بود که فهمیدم دلم برای چند نفردوست خیلی‌ بیشتر تنگ می‌‌شود. نه که بخواهم باشند . می‌‌دانستم یک چیز‌هایی‌ عوض می‌‌شوند . آدم‌ها هم عوض می‌‌شوند . یک هو می بینی‌ هیچ ردی نیست از آنها در زندگیت . نه که صرفاً به خاطر این که آنها نخواسته باشند . تو هم دیگر بودنشان را نمی‌خواستی. سبک زندگی‌ ، طرز تفکر یا هرچیزی که راه دو آدم، دو دوست را جدا می‌کند از هم عوض می‌‌شوند و می روند و رانده می شوی . بعد یک هو لرزه‌ای یا بلاتکلیفی محضی یادت می‌‌اندازد که چه زیاد دلتنگ شده‌ای که چه یادت نبوده یک وقت‌هایی‌ این آدم‌ها رد پای عمیقی داشتند در زندگی ات . دیگر دلت نمی‌خواهد ببینیشان. فقط توی آونگی فکر می‌‌کنی‌ که کاش آن ماه‌های بودنشان را قشنگ تر زندگی‌ می کردی، بیشتر زندگی می کردی. همینطور که پله‌ها را وحشت زده می‌‌آیی پایین لیست میکنی‌ چند نفری را که باید بگویی شان " ببخشید مرا " . رادیو دارد قصّه ی قرآنی پخش می‌‌کند برای بچه ها!!! - بچه‌های زیر آوار؟؟! . یک جای دیگر هنوز بحث سر سوریه بود. بی‌ خود داشتم دست و پا می زدم. میس کال‌ها و اس‌ ‌ام اس‌‌های همراهم معلقم می‌کند توی اسلوموشنی دلچسب که چه این همه آدم توی سر شلوغی شان ، دست بند بودن هاشان حتا آن ور مرز‌ها بودن هاشان حواسشان به بود و نبود آدم هست.
توی پارک صدای مارجیی یادم می‌‌آید " باید امشب بروم " پیش از آن که دیوارهایش خراب شود روی سر آدم هاش . . .
حالا؟؟؟ پس دو شب پارک خوابی/ بیداری ، با همهٔ سکون و صدای سوز دار نشستن هر هلی‌کوپتر و پیچیدن آژیر آمبولانس ها فقط دلم می‌خواهد مثل آن قدیم‌های کودکی یکی‌ داد بزند " هلی‌کوپتر " و همه دستهامان را سایبان کنیم روی چشم همان و سرهامان را بالا بگیریم...
پراکنده‌ام ، اذیتم ، خسته‌ام ، اندوهگینم و این خیلی‌ بی‌رحمانه است . همیشه همین جاست که دست از صحبت کردن می‌کشم و می نویسم : بگذریم...همین.

نوشته شده توسط  در ساعت 1:45 | لینک  | 

تازگی‌ها بود که فهمیدم مثل آن سال‌ها بلد نیستم، یادم رفته چطور با آدم‌ها رفاقت می‌‌کردم، بی‌ هیچ چشم داشتی یا انتظار متقابلی. امروز توی اتوبوس بود که فهمیدم تبدیل به یک آدم مزخرف و گند دماغ شدم که حتی دل لبخند زدن به آدم‌هایی‌ که چشم تو چشمم می‌‌شوند ندارم، که همه اش تو نخ گوشی همراهم بودم یا در حال شمردن خط‌کشی‌های خیابان.
پریشب بود که یک آن توی دلم گفتم چرا باید وادار باشم به تحمل چیزهایی‌ که حقم نیست و سریع ضربدر گوشهٔ بالایی‌ همه‌چیز را زدم و رفتم توی پیله ی خودم. بعد یهو مثل پروانه‌هایی‌ که توی پیله می‌‌میرند غمم گرفت، گفتم نکند مردم این همه ثانیه سختشان بود، هیچ نگفتند و تحملم کردند. ترس برام داشت از نم نم مهربانی ها، از اینکه نکند جوی دلم بی‌ ظرفیت بود و فردا که بیدار شوم بی‌ خانمان شده باشم.
یهو دیدم چرک برداشته دلم را، که هزار هزار چیز کوچک را دریغ کردم از خودم، از لبخند اول صبح تا زیر پا گذاشتن غرور برای ثانیه‌ای ، صرف گفتن یک ببخشید ساده...
یادم نیست گویا یکی‌ از استاتوس‌های فیس بوک بود که خواندم یک وقتی‌ آدم می‌‌فهمد که اگر بخواهد برود هم کسی‌ نگهش ندارد. ترسیدم نکند با این همه کدورت دلم وقت رفتن بی‌ حرف، بی‌ کلام کسی‌ نگوید بودی حالا! کسی‌ دلش تنگم نشود، کسی‌ غصه ی نبودنم را نخورد...
امشب دیدم هر چی‌ توی دنیای ۱۵ اینچی‌ راحتم با همه هنوز زیر پوستم خجالت و معذب بودن‌های الکی‌ را بار می‌‌کشم با خودم. هنوز فس فس می کنم در گفتن چیز‌های غیر ضروری و سر صحبت باز کن، که نتیجه اش می‌‌شود سکوت‌های طولانی، یعنی‌ همه اش فکر می‌‌کنم نکند چیزی بگویم و وقت کسی‌ را بی‌ خود گرفته باشم، این آدم را محتاط می‌‌کند ته تهش هم مبتلا می‌‌کند به سبک سنگین کردن همیشه ی‌ حرف ها. و این کلی‌ غم انگیز است که فرصت دوباره‌ای نباشد برای نفس‌های بی‌ دغدغه ی حقیقی‌...
چقدر شکننده شدم این روز ها، خیلی‌ بیشتر از آن سال ها، آنقدر که تا تقی‌ به توقی می‌‌خورد بغض می‌‌شود و تا می‌‌آیم قورتش دهم وارونه میشود روی گونه هام.

چقدر بدم آمد از خودم که به اندازه ی کافی‌ خوب نبوده ام، که چرا یک وقت‌هایی‌ آنقدر ماندم که پشتش یک عالمه نگرانی جمع شد، که چرا حواسم را جمع نکردم بی اختیار نروم توی یواشکی‌های مردم...

چقدر دلم خواست امشب که رو کنم سمت افکار آزاردهنده‌ام و بلند بگویم تمامش کنید و یهو مثل نیکی‌ کریمی‌ اشک بریزم.

شاملو می‌‌خواند لورکا را و چه با اندوه می‌‌خواند.

پ. ن : باید می‌گفتم، حرف روی حرف، درد روی درد تلنبار شده بود. امشب گفتم همه ی‌ هانس دلقک‌های دنیا و جملات قلنبه سلنبه به درک. آمدم ساده بنویسم" راستش را بگویم؟ نمیدانم چه مرگم شده؟" و بپرسم " فرصتی هست برای خوب شدن؟"
می ترسم!

نوشته شده توسط  در ساعت 22:12 | لینک  | 

همهمه
درد
نان
داد
.
.
.
نمیدانم چرا همهٔ واژه های غصه دار را از هر طرف بخوانی همان است. همین واژهٔ هاست که مجابت می‌‌کنند به حرف زدن با خودت، با پنجره ها، بی‌ صدا، بی‌ حرف، با تمام زخمهای زیر خاکی ات.


پ. ن. مست نیستم، دیوانه هم نیستم، اما...مرا ببر به خانه‌ام، به بسترم.
نوشته شده توسط  در ساعت 13:18 | لینک  | 

پنج صبح است که بیدار می‌‌شوم. سری به دنیای پانزده اینچی ام میزنم و توی دلم می‌‌گویم الان همه فکر میکنند بیخیالانه از شش عصر خواب رفتم ، بعد به بی‌ اهمیتیش میخندم. دستم روی کیبورد می رود و برمی گردد، می نویسم و پاک می‌‌کنم.

پرده‌ها آلودگی پشت شیشه را دست به دست می‌‌کنند. سرم را فرو می‌کنم توی بالشم، مچاله تر می‌‌شوم. ناشکیبایی از من در نمی‌‌آید، من از مرور خواب هایم، رویاهایم از اسنوز آلارم کلاکم. چند ثانیه هویتم را مرور می‌کنم تا مطمئن شوم هنوز آلزایمر همبسترم نشده. هویتم، صد برگ شطرنجی سفید شرمنده از مثنوی‌های منتشر نشده اش، مثل زندگی‌ام گیر کرده در اسلوموشنی همیشگی‌.

توی آینه خودم را نگاه می‌‌کنم. داخل مردمک‌هایم مردمی بی‌ اعتنا تابوتی را به دوش می‌‌کشند، چشم‌هایم را از آینه می‌‌گیرم و به پیله ام باز می‌گردم.

چایم را قبل سر کشیدن استشمام می‌کنم. با عجله دنبال چیزی می‌‌گردم، برگه ای، لنگه جورابی یا خیال بوسه‌ ای در ناخوداگاهم شاید...

در خیابان خبری نیست جز مردی که با حوصله جارو می‌کشد. صبح بخیر می‌‌گویم، دخترم خطابم می‌‌کند، ته دلم تیر می‌‌کشد.

تا طبقه سوم که برسم دم و بازدمم نصفه نیمه کبود می شوند. علائم پیری زود رس باشد شاید.

استاد می‌‌گوید دانشجو باید زیر بار فشار‌ها له‌ شود تا موفق شود. نمی‌‌ترسم از له‌ شدن، اما خوف دارم از بریدن، از بریدنی که یک سو من بمانم و تکه‌ای از من سوئی دیگر.

موزیک بی کلام گوشم دور چند صدمیست که دوستم تکانم می‌‌دهد می‌‌گوید تمام شد. راه می‌‌افتم با گروهی که آن سوی نگاهم پانتومیم بازی‌ می‌‌کنند. درونم, شمال توهماتم که چندیست در مه‌ فرو رفته گویا.

مثل مسافر قطاری دست تکان می‌‌دهم برایشان و فرو می‌‌روم در خودم روی نیمکتی.

تبریز، شهر گل‌های قاصدک آلرژن اواخر اردی بهشت...خاطره ای در پاگرد درونم خستگی‌ در می‌کند، ناپدید می‌‌شوم در خودم.

رو می‌کنم سمت دوربین آیفون، معرفی می‌‌کنم خودم را به مامان. در را محکم به روی شهر قحطی زده می‌‌بندم، به رنج‌های مردم که مثل پنبه‌های آلرژن رها شده اند، به مردی که با دقت جارو می‌کشد. بابا غر غر می‌‌کند که اطاقم شده تمام دنیایم. دوست دارم دنیای کوچکم را، تکه کاغذ‌های لای دفترچه ام، توی جیب مانتوام ، زیر تخت خوابم را که قرار است روزی به دردی بخورند مثل چیزهایی‌ که بی‌ دلیل گوشه حافظه ام مانده اند، مثل هزار چیز بی‌ بهانه ی دیگر دوستشان دارم، مستانه، تهی دست.

صدای ماشین سیمان که خواب می‌‌رود، لباس خوابم را می‌‌پوشم. آرام می شوم شکل توری های دورتادورش. چه فرقی‌ می‌‌کند شب زودتر از من خواب رفته باشد؟!

قبل از خواب مرور می‌کنم کاری را که هیچوقت در هیچ آینده ی نزدیک یا دوری انجامش نخوام داد، مو به مو، جز به جز. به تاریکی‌ می‌‌اندیشم به انواع تاریکی‌...به سالها بعد که دگمهٔ پیراهنم را جلوی آینهٔ قدی میبندم و مینسالی ام را طی‌ می‌‌کنم، به این که چند سال دوام میاورم تا کرکره ی جوانیم را بکشم پائین، بی‌ هیچ پارچه سیاهی، درگذشت نابهنگامی، با نهایت تاسفی, تا اطلأع ثانوییی.

با پاهای عزادارم از روی خودم رد می‌‌شوم. می دانم تاریکی‌‌ها هیچ فرقی‌ باهم ندارند.

گرگ و میش است که بیدار می‌‌شوم. خم میشوم ساعت مچی‌ام را از روی دفترچه‌ام میزنم کنار. بازش می‌کنم، بی‌ توجه به از چپ به راستش یا از راست به چپش و سرو ته اش، یک تکه سفید پیدا می‌کنم میگذارم روی شکمم چند خط مینویسم. میگذارمش زیر ساعت مچی ام. پلک آخرم را میزنم. بی‌ اعتنا به دلتنگیم، به صعب‌ العبوری این شب ها.

لب میگذارند روی نوک انگشتانم. پکم میزنند میزنند، خاموشم می‌کنند توی لیوان آب پای تختم.


پ. ن : اگر این نوشته درد دارد، دستش را بگیرید لطفا. گناه دارد.بنشانیدش لب جویی‌. گریه که کند خوب می‌‌شود، سفید سفید به خدا.

نوشته شده توسط  در ساعت 3:54 | لینک  | 

همهٔ ما قربانی یه چیزی هستیم، سرنوشت، آرزوها ، افراد خاص و تاریخ یا جایی‌ که بهش تعلّق داریم. همهٔ ما یه تکهٔ خیلی‌ گمی هستیم تو همهٔ چیزهایی‌ که جزیی از آن هستیم.

یکی‌ پیرمردی می‌شه رها شده تو خانۀ سالمندان که مدتها چشم میدوزه به در اتاقش و وقتی‌ دخترش میرسه که حافظه شو از دست داده.

یکی‌ مادری میشه مرده زا که سر هر حاملگیش دلهرهٔ انتخاب اسم بچه شو داره.

یکی‌ کارگر سگ دوِ یه حاجی پولدار میشه و هر روز که سوار موتورش می‌شه نگرانه نکنه تصادف کنه و حاجی فرداش پشت شیشه بزنه" به یک کارگر ساده نیازمندیم" .

یکی‌ راننده ی تاکسی می‌شه نگران پنجاه تومنی افزایش کرایه ش، خجالت میکشه از مردم بخواد و هرباری که یکی‌ پنجاه تومنو نمیده سیگارشو روشن می‌کنه و تو ذهنش از دخل و خرجش پنجاه تومن کم میکنه.

یکی‌ دلقک جشن تولّد بچه ها می‌شه، زنش صورتشو رنگ می‌کنه، توپ میذاره نوک دماغش اما بهتر از هر کسی‌ میدونه لب ِخندون رو با هیچ رابطهٔ ریاضی‌ نمی‌شه پیوند زد به دلِ خوش.

همه ی‌ ما تو هر کجای این قربانگاه که باشیم، مثل مورچه هایی که یکباره راه می‌گیرن سمت یه توشه، میریم میگردیم، به هر جون کندنی شده یه چیزهایی رو می‌زنیم زیر بغلمون میاریم تو این قربانگاه. یکی‌ برای خودش، یکی‌ برا خانواده ش و یکی‌ برای کسی‌ که اصلا بنا نیست روحش خبردار شه.

صبح که می‌شه بساط کم و کسری هامونو، زخمهامون رو پهن می‌کنیم جلومون و به مرور زمان هر کدوم این زخم‌ها میشن تکه ای از وجود ما، همراه ما.
 همهٔ این‌ها بخاطر اینه که دریچه بزنیم بین حال و ماضی و فردا، که کاربن بذاریم زیر تاریخ و تکرار کنیم لحظه هارو، ثبت کنیم جملاتی رو، خطّ ممتد بکشیم نگاه هایی رو.

آخر دنیا برای همه یکیه, با این تفاوت که یکی‌ جاده ی زیر پاشو هل میده تا زودتر برسه، یکی‌ دیگه مزه مزه میکنه شیرینی لحظات ،جملات و نگا هارو و منتظر می‌مونه تو ایستگاهی که قطارش یه ایستگاه پائینتر موتورش از کار افتاده.

آخر دنیا برای همه یکیه، اما لحظه هایی که به نام هرکسی ثبت می‌شه متفاوته.

به قول دوستی‌:" بسان رهنوردان که در افسانه ها گو یند...!"

نوشته شده توسط  در ساعت 1:48 | لینک  | 

صفر آقا لکنت گرفته. از عکسهای جوونیش هراس داره. همه چی‌ یادش رفته الا ملیحه ش، شعرهاش به زبان مادری و علاقه ش به وینیستن لایت.
هیچ وقت نخواستم از زندگی‌ خصوصیش چیزی  بپرسم، اما امروز فهمیدم اسم دخترش یا زنش یا معشوقه ش ملیحه است و من امروز حس کردم ملیحه بودن خیلی‌ دلچسبه.
نمیدونم کی‌ مجابش کرده که اهل شیرازه. نگران چمدونشه و ساعت حرکت قطارش. وسط قفسهٔ سینه شو هی‌ اشاره میکنه میگه تیر میکشه...
پارسال همین موقع‌ها بود که دستمال چارخونشو کشید رو عرق پیشونیش و گفت باهار هیچوقت انقدر گرم نبوده.

دستهامو از دستهای لرزون همیشه داغش میگیرم. تو چارچوب در چند ثانیه مکث می‌کنم. کاش میشد ازبرت کرد

دستهامو مشت می‌کنم تو جیبم، قدم هامو تندتر می‌کنم. فکر میکنم...خیلی‌...
به اینکه کسی‌ هست که چند روز بعد‌ها بشینه پای تختت. تو باز هزیون بگی‌، و یکی‌ شونه های لرزون اون یه نفرو بگیره؟!
فکر می‌کنم، به اینکه چند وقت دیگه شاگردهاتو یادت میره، کلمات زبون مادریتو، بعد دم و بازدمتو.
فکر می‌کنم به اینکه کسی‌ هست که زانو بزنه پای گودالت، یکی‌ دیگه شونه‌های لرزونشو بگیره؟
چقدر تنهایی‌ هولناکه.

زبونم یاریم نکرد توضیح بدم کیم؟ چرا اومدم؟!
می خواستم بگم روزت مبارک! نشد.

شمع دیدم گرد او پروانه‌ها چون جمع ها
شمع کی‌ دیدم که گردد گرد نورش شمع ها!

نوشته شده توسط  در ساعت 0:31 | لینک  | 

سکوت

Silence

Stille

Silenzio

मौन

Sessizlik

الصمت



یکِ اُردی بهشتِ هزار دردِ بی درمان

سنه اش...باشد برای بعدها!

نوشته شده توسط  در ساعت 16:27 | لینک  |